چیزی شبیه عشق

 

زن ؛ در تمام آینه قامت کشیده بود
مردی - سوار اسب سپیدی - رسیده بود
آمد ، رسید به
- بانوی مهربان ـ از دور
اما به غیر شکوه ی بانو ،  ندیده بود
بانو ، چرا به جای خوشامد‌ ،
- مکدری ؟!
: پیراهنی تمام تنم را دریده بود !!

فردا چه روز روشن و خوبی ست ، پیش رو

یک قطره ابر ـ روی زمین ـ خب / چکیده بود !!
از دست مرد خون فوران زد ، و سرخ شد
تا قسمتی که مرد به زانو ـ خمیده بود
زن با دو دست ، چشم جسد را گرفت { بست }
راوی ندید ـ شاهرگش ـ را بریده بود
در چاله ای که گورکنی کنده ، دست برد
درهای آخرت ...
{ را } بیخود گشوده بود
از آنطرف که شاعر ... ـ حتا خبر نداشت ـ
آغاز یک مکالمه ، - پایان رسیده بود

: چیزی شبیه عشق میان شما کم ست
از صورت قشنگ تو شاید پریده بود !


/ 7 نظر / 27 بازدید
آزاده

چیزی شبیه عشق ... و دستهایی که جوانه می زند از نوازش شاهرگ تپنده ... این پل ...با تمام سخاوتش به سمت بهشت... [گل]

صارمی

سلام رفیق پیش از همه دست به دامان غزل قشنگت شدم و خودم را همان"راوی" انگاشتم که به قولت خیلی چیزها را ندیده است. جان نثار

آتوسا

سلام جناب بذرافشان امان از جاذبه های این پل بهشت ... چیزی شبیه عشق اینروزها کم است ... کمرنگ است ... [گل]

علیرضا زرقانی

سلام . زیبا و خواندنی بود. عذرم را بپذیر آقا ! امروز چترم را بسته ام تا باران - این خدای مهربان همیشه گریان - بالهایم را بشوید...

دکتر داود بیات

با سلام ضمن تشکر از شما و محبت های صمیمانه تون شعر زیبا و استادانه تونو خوندم تغییر روایت ها و صحنه آرایی ها یی که پهلو به پهلوی دوربی میزنه همه و همه استادانه ارائه شده موفق باشین و دست مریزاد لذت بردم کارام تو انجمن مجازی منتظرن تا شما استادانه و بی تعارف نقد بفرمایین همیشه از شما آموختم و اگه تقبل زحمت بفرمایین و بی رودر وایسی نقد همه جانبه بفرمایین ممنون و متشکر خواهم بود ضمنا در وبم مطالب جدیدی دارم که منتظر نظر ارزشمندتونم به روز شدین مطلع بفرمایین