به : مردم مصيبت ديده ي « بم »

يك لحظه از بلند زمين كنده شد ، اگر
آوار شد تمام سياهي ، سياه تر
بر روي صفر ، ساعت شهر ايستاده است !
كوكش كنيد روي زمين لرزه ، مستمر
يخ بسته فصل چندم تقويم ، زير خاك
بالا بياوريد جسد هاي بي خبر
اين خانه مال كيست كه افتاد و پا نشد
يك ساك بسته وا شد و برگشت از سفر
سقفي نمانده گريه كند زير آن كسي
گريه كنيد مردم غمديده بيش تر …
….
اين سمت شهر‌، خاطره پيچيده در پتو
آن سمت شهر خواست بميرد ، مرا ببر
يك طفل ، يك جنازه ، زني ترس خورده از …
پرسيد مرد … کو ، کو ، کو بچه ام سحر
وحشت زده عروسك كوكي خيال كرد
تب كرده است دختر بيچاره پاي در
….
تاريك بود چهره ي مهتاب روي خاك
بر عكس ماه قبلي تابيد مختصر
يك لنگه كفش آنطرف كوچه پاره شد
پايي برهنه اينطرف كوچه ، پاره تر
فكرم تمام كرد ، برو ـ يك دو كوچه ماند
تا نصفه هاي مرگ روايت كند ، خطر !                                   
تا صبح هاي بعد تو گشتن ادامه داشت
اصلا نمانده از تن گمگشته ام اثر
….
يك خانواده مانده به جا ، بعد چند روز
از دست داد پشت خودش را پدر ، پسر …
در روزنامه آمده مردن تمام شد
تابوت هاي مرده چه كرديد پشت سر
….
با آرزو ، اميد ، سيا چادري زديم
« ديگر دري نمانده ، اگر مانده دربدر »

/ 0 نظر / 15 بازدید