امسال چند در صد گندم زده نشد
صدها جريب مزرعه شد گم ، زده نشد
از پايتخت آمده ارباب ، لنگ ظهر …
حرفي كه بود مثل تفاهم زده نشد
صد سال حرف ، حرف خودش بود ، توي ده …
آمد ، نشست ، گفت : كه گندم زده نشد ؟                  
اين حرف ها كه توي دلم جا گرفته اند
اصلا براي عامه ي مردم زده نشد                             
جربرزه تان كجاست ، دهاتي … چه مي كنيد ؟
مشدي خليل رفت و در خم زده نشد
قبل از غروب مرده غزل در گلوي شب
يك بار توي دفتر چندم زده نشد
اين حرف ها كه توي دلم جا گرفته اند
اصلا براي عامه ي مردم زده نشد
از بين جمع دست عزيزي بلند شد
دستي كه باز … روي تهاجم زده نشد
آقاي پاسبان … همه اينجا مقصرند
بر پشت قهرمان ده ، باتوم زده نشد 
راوي درون متن سرش را سپيد كرد
مي گفت : تازه برف هزارم زده نشد
اين حرف ها كه توي دلم جا گرفته اند
اصلا براي عامه ي مردم زده نشد

داناي كل به مرگ خودش تن نداده بود
در متن ماند و نسل تحكم زده نشد


/ 0 نظر / 22 بازدید