مرد جاده

چگونه جاده عبورت نداد ، برگشتي
همين ، تلق و تلق … پنج … پنج چر گشتي
تمام جاده به مقصد رسيد ـ حرف تو نيست ـ
مگر تو پشت در خانه ، در بدر گشتي ؟
به آن پليس جواني كه ايستاده به راه
دوباره بر نخوري ، تازه با خبر گشتي
جريمه چيز عجيبي نبود ، نيست ، برو …
بزن به دنده ي سنگين / سبك نظر گشتي
نترس حرف دلت را بزن ، بزن مشتي
بزن كه روشن روشن شوي ، تو خر گشتي ؟
به فكر لامپ اين خانه باش ـ خاموشم ـ
شنيده اي شب بي عار ، يا كه كر گشتي
***
به قهوه خانه رسيدي بزن كنار ، به ايست !
تو مرد جاده نبودي ، تو هم اگر گشتي

/ 11 نظر / 247 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طلوع

سلام آقای بذرافشان عزيز والا متوجه نشدم چطور می شه به زبان عامیانه متکی نبود ولی از ظرفیتهاش استفاده کرد؟اگه حوصله داريد يک کم درموردش بگيد. راستی اين شعر که اینجانوشتيد غزل بود؟مضمون جالبی داشت.

طلوع

سلام ممنون از توضيحتون

حامد رمضانی(حلقه شاعران نور)

سلام آقای بذر افشان اين غزل آرکائيک بودن زبانش درمقابل عوامانه بودن فضاها و تصاويرش.. گره و چالش ايجاد کرده..بسامد آوايی و معنایی کلماتی مثل پليس در کنار کلمات ديگر گاهی تو ليد نويز های غير موسيقايی ميکنه......ببخشيد... چقدر پر حرفی کردم؟! با خوندن نقد احسان رستمی زواییای خوبی از شعر سپیدتون هم برام معلوم شد...کار هاتون رو دنبال میکنم.. در ضمن دارم می گردم شمالی های غزلسرا رو در وب پیدا کنم ...ببینم می شه کاری کرد...؟ اگه موافق باشین ،لينک شما با افتخار وارد میشه

حامد رمضانی(حلقه شاعران نور)

جناب بذر افشان عزیز چنانچه اسامی دوستان غزل سرای شمال رو که ميشه از طريق وب بهشون دسترسی پيدا کرد رو بهم برسونين لطف بزرگی می کنين... از همين الان هم به خاطر لطفتون ...سپاس..سپاس سایه عالی مستدام

سحوری

سلام دوست عزيز سحوري با دو غزل قديمي به روز شد سلام دسته ی گنجشک های تکراری خوش آمدید به این قصه ی سپیداری به قصه ای که نباید شنید ، باید دید حدیث بوالهوسی های مردِ درباری........... به سحوري بيا و حتمن نظرت را بنويس. به انتظارم

سطرگريه

دوست قديمی سلام ديدن وب شما ياد آور قهوه خانه ی بعد از انجمن است و بحث ها و نظر ها کارهای زيبايت رو خونديم و لذت برديم ارادتمند بهمن .................ياعلی

ابوالفضل حسنی

روایت در اینجا به دید من اشنا می اید با توجه به کارهای غزل تولید شده ی این سالها ....مابقی پست هات را سر فرصت می خوانم رجب جان...

سید مهدی موسوی

20 روز پيش اتفاق افتاد خبر نه عشقي بود نه جنايي... غمگين بود مثل خودم: «لب تاپ را دزد برد!» همه شعرهايم، داستان هايم، مقاله هايم، رمان نيمه تمامم، مطالب شماره ۲ مجله و... به همراه لب تاپ نابود شد ۸ سال زندگي ام سه كتاب آماده چاپم تقصير خودم بود كه هيچ كپي از هيچ چيز نگرفتم تقصير بودم كه زندگي ام فقط يك چيز داشت كه فقط يك چيز برايم مانده بود: ادبيات كه نابود شد!! الان نه مي خواهم ديگر خودكشي كنم نه بروم سراغ زندگي معمولي... فقط نياز به كمك دوستانم دارم جز شعرها و مقالاتي كه در خود وبلاگم و آرشيوش هست و كتاب هاي چاپ شده ام چيزي برايم نمانده اگر هر مطلب هر شعر هر داستان هر مقاله هر مصاحبه هر عكس و هر چيز ديگري از من داريد يا دوستانتان دارند خواهش مي كنم لطف كرده و به من برسانيد پيشاپيش ممنونم در اين روزهاي بد فقط شما دوستان را دارم و كنار پنجره اي زير آب منتظرم...

آتوسا

سلام استاد جسارتا به اين جاده گذر کرديم ... ايست؟! پاينده باشيد