يك روز خوب ، پشت در خانه ـ منتظر ـ

خورشيد توي همهمه تابيد ، بي نظر

نامه رسان سوار دوچرخه ، خبر نداشت

نامه رسان ، مقدمه ي آغاز يك سفر

آن لحظه كه رسيد به دستم ـ نوشته ات ـ

در دست ديگرم چمدان و كليد در

فكرم سر دو راه مردد نشست ـ من

تا ايستگاه مات ، كدر بود دور و بر

پيش جنازه ات كه دروغي بزرگ بود

كك توي آستين من افتاد ، بي خبر

تو ناگهان بلند شدي ، سرد و سايه وار  

خاك سفر ، چگونه تكاند از تنت اثر

گفتي : ( هنوز هم دو دو تا ، چار تاست ) خب !

آخر نشد معادله ي زندگي ، خطر

من هم شبيه تو ، وقتي كه فكر مي كنم

بيگانه مي شوم ، ( سر خود ) مي زنم به در  

ديگر كجام ؟! چندان فرقي نمي كند !

رفتم هزار فرسخ شرعي به دشت و بر

يكهو خودم به حال طبيعي كه مي رسم

حاليم مي شود كه چه حالي ، زده به سر  

دنبال رد پاي كسي بوده ام كه پاك

گمگشته در سياه فراگير شب ، اگر  

يك جمله مانده كشف كنم ، ( لحظه ي وقوع )

حركت نكن ! بايست ! ( نده وقت خود هدر )

پايان شب رسيد به آخر گزارشم

اين قتل عمد بود ، و قاتل نشد خبر

اين چندمين گزارش موهوم قتل توست !

اين مرگ يا تولد ديگر ، درست تر

ديوانه وار ، ـ روز خوشم را خراب كرد ـ

پرونده اي كه جمع نشد ، مرگ تو پسر

 

/ 0 نظر / 19 بازدید